|
ترازوی بهجان
|
||
|
بهجان در ترازوی نقد و بررسی - نقد افراد - شنیده ها و ناگفته های بهجان |
بيائيد بحال درختان گريه کنيم
چندين سال است که اهالي بهجان آرزو دارند بهنگام خروج از بهجان به قصد مسافرت به ميمند و شيراز ، چرخ اتومبيلشان روي جاده اي آسفالت و سطحي صاف اصطکاک ايجاد کند
جاده اي که نه خاک کند ، نه سنگ و دست انداز و نه پستي و بلندي داشته باشد و نه بهنگام باران گل شود
جاده اي که با وجود آن بتوان مسافت کوتاه بهجان - ميمند را ظرف 20 دقيقه يا کمتر پيمود
در اين مدت چند نفري از اهالي سخت بدنبال اين بودند که بتوانند کاري کنند و مسئولين ذيربط را راضي به احداث جاده نمايند . ديديم که نامه ها نوشتند و اقدامها نمودند و طومار امضاي اهالي جمع آوري کردند و از کانديداهاي نمايندگي مجلس قول مساعد گرفتند و همان کانديداها که قول دادند ، پس از ورود به مجلس همه چيز را از ياد بردند و به صورت هيچ يک از اهالي تف هم نينداختند و ناپديد شدند
جاده هم خاکي تر از قبل باقي ماند
خيلي از مردم بهجان مي گويند اگر جاده ي بُلِي درست شود چه ها که نمي کنيم . اگر جاده ي بُلِي دست و پايمان را نبسته بود فلان کار و بهمان کار مي کرديم
آرزوهائي که امکان به حقيقت پيوستنشان وجود نداشت ، چون جاده خاکي بود
برخي از افراد در جمع هاي کوچک و سرپائي که با يکديگر به سخن مي ايستادند هفت جد جهرمي ها را در مي آوردند و آنها را گور به گور مي کردند . چه ، بارها بودجه ي احداث جاده آمده بود و جهرمي ها خورده بودند و يک پارچ آب هم بالايش
در اين سالها مردم دست روي دست گذاشتند و در خانه هاشان خوابيدند و کمرهاي همت ناداشته شان را باز کردند و راست راست راه رفتند و تنها کارشان اين بود که ساز فحش و ناسزا براي جهرمي ها بنوازند و پنهاني و دزديده ، اعتراض کنند
چرا ؟
چون جاده خاکي است . جاده ي خاکي جلوي پيشرفتشان را گرفته . جاده ي خاکي سقفي کوتاه است که مانع رشد و شکوفائي مي شود . جاده ي خاکي جلوي ابن سيناها و حافظ ها و انيشتين ها و اديسون ها و پروفسور حسابي هاي بهجان را سد کرده و همه ي استعدادها در نطفه خفه شده اند
نشستيم و دستانمان روي هم گذاشتيم - و بزگترين کارمان اين بود که جاي دستها را عوض کنيم - تا جاده آسفالت شود ، به اميد آنکه استعدادي شکوفا شود
اما آقايان معترض ، هنگاميکه يکي از مسئولين جهرم قصد آمدن به بهجان را دارد ، به تکاپو مي افتند و آذين بندي مي کنند و سور و ساتي راه مي اندازند و خود و عده اي را آماده ي خير مقدم و خوشامد گوئي مي کنند و گوسفندي را که خون همه ي اهالي مظلوم و بيچاره ي بهجان در رگهايش جريان دارد را قرباني مي کنند و آن مسئول و همين آقايان هر کدام تکه اي از لاشه ي گوسفند را به دندان مي گيرند و شکم هاي فربه ي خود را براي مدتي کوتاه سير مي کنند
چندين سال نخواستيم جاده اي که کمتر از 20 کيلومتر است آسفالت شود . دولت و مسئولين همه ي ادوار هم نخواستند . چه ، جاده اي که نمي تواند سودي برايشان داشته باشد ، همان بهتر که خاکي و بيراه و متروک باقي بماند . دولت پولهايش را جائي هزينه مي کند که منفعتي برايش داشته باشد
در اين سالها عده اي نيز از مخالفان سرسخت و پر و پا قرص احداث جاده بودند . کسانيکه مشخص است از کسي يا کساني خط گرفته اند و در طول همين خط براه افتاده اند و سنگ اندازي مي کنند . کسانيکه بطور مستقيم اما پنهان ، نانشان از همين طريق تأمين مي گردد اما نامشان بعنوان خير انديشان به سر زبان ها افتاده . ( برخي از اين افراد همان کفتارهاي گرسنه اند ) . ايشان دلايلي غير عقلاني و نابجا هم دارند که اگر جاده آسفالت شود : ممکن است محل تردد دزدان و قاچاقچيان گردد يا کشاورزي که زمينش را درو کرده و فرصت بردن کاه درون زمينش را نداشته ، امکان دارد دزدان کاه درون خرمن را جمع کنند و ببرند
اما
اين روزها پس از آن همه مجادله و تلاش و هياهوي نافرجام ، خبرهائي راجع به احداث 6 کيلومتر از جاده ي بهجان شنيده مي شود و کارهاي بيسار جزئي و کوچکي هم انجام شده است
براستي چرا دولت حاضر به ساختن جاده اي شده که سالها مردم در آرزوي آن بودند و اميدهاشان همه نا اميد گشته بود و خيلي ها آرزوي ديدن جاده ي آسفالت را به گور بردند ؟
بطور حتم و يقين سودي به حال دولت خواهد داشت که بعد از هرگز تمايل نشان داده اند به احداث اين جاده . فراموش نکنيم که نفت کوه سور هم تا چند سال آينده استخراج شده و از کف مردم بهجان خواهد رفت . مطمئنا جاده ي بُلِي ارتباطي تنگاتنگ و پيوسته با نفت مي تواند داشته باشد
آينده ي نزديک همه چيز را مشخص و نمايان مي نمايد
مطلبي که نبايد نا گفته بماند اين است که احداث جاده به خاطر مردم بهجان نيست و نخواهد بود . چه ، مسئولين و دولتي ها عاشق چشم و ابروي اهالي بهجان نيستند . گو اينکه ساخته شدن جاده ي بهجان اتفاق مبارک و خوش يمني است اما زياده از حد نبايد خوشحال و خرسند بود
حال بيائيد فکر کنيم که احداث جاده به اتمام رسيده و اتومبيل ها کرور کرور در حال تردد و گذر از اين جاده اند . آيا فکري بحال مراتع و درختان و جنگل هاي اين مسير شده است ؟ با اين بي بند و باري ها قبل از آنکه بوي آسفالت به مشام خيلي ها بخورد ، درختان قطع شده اند
بهتر است مسئولين امر قبل از آغاز عمليات جاده سازي تدابيري براي طبيعت و درختان کهن حاشيه ي جاده بينديشند و کمترين و پيش پا افتاده ترين کار اين است که يک نفر را بگمارند که بتواند محافظت و پاسداري از طبيعت و جنگل ها را بخوبي انجام دهد
اين نکته را ياد آور شوم که نگارنده هيچ مخالفتي با احداث جاده ندارد و بسيار خوشحال و راضي ام که آسودگي نسبي سراغ ما و همه ي اهالي بهجان مي آيد . اما داشتن جاده به قيمت از دست دادن جنگل ها و درختان خوشايند نيست . خوشايند که نيست هيچ ، فاجعه است . بلا است . ميتوان تصور کرد که جاده ي خاکي آسفالت باشد اما نمي توان و نبايد تصور کرد که درختي وجود نداشته باشد . نمي بايست درختان را فداي جاده اي کنيم که منفعت دولت آنجاست و نه مردم
جاده و جنگل با هم زيباست . اگر قرار است که جاده ي آسفالت برايمان بيابان و کوير به ارمغان بياورد همان بهتر که از اين هم که هست خاکي تر باشد و سنگلاخ تر
ديگر زماني براي تماشا و ديدن طبيعت زيبا و درختان نيست . تا فرصت ها از دست نرفته سري به درختان بزنيم و در فضاي آرام و هواي پاک و لطيف نفس بکشيم و خاطراتي خوش و فراموش نا شدني در گوشه اي از اذهان خويش به يادگار بگذاريم
و بيائيد تا درختان جلوي چشما نمان هستند و دير نشده به حالشان گريه کنيم
نويسا : شيروان
کارگر ساختمان
اگر برای مدتی کوتاه بیننده ی برنامه های تلویزیون باشیم خواهیم دید که در آن از همه چیز ، همه کس ، همه جا صحبت می شود و فیلم ساخته می شود و بحثهای کارشناسی می شود و تجلیل می شود و بزرگداشت و تولد و عزا و جشن و ... همه را پخش می کنند ، اما از یک قشر و یک گروه که بسیار هم بزرگ است و خیلی هم زحمت می کشند و تا پای جان کار می کنند ، تقریبا هیچ خبری نیست .
آنقدر ناچیز و گم وکوچک هستند که هرگز دیده نمی شوند . آنقدر بی توقع و مظلوم و تو سری خور هستند که فریادی برای زدن ندارند . آنقدر خسته و خاک آلود و خواب آلود هستند که نای دهان گشودن ندارند . آنقدر گرسنه وبی خانمان و بی هیچ هستند که توان اندیشیدن هم ندارند . آنقدر آنقدرها دارند که باید بگویند و صداشان به جائی نرسد !!!
این قشر زحمتکش و بی توقع و ناپیدا کارگر است . کارگر .
و از میان همه ی کارگران ، کارگر ساختمانی .
در همه ی شرکتها ، سازمان ها و ادارات ، پائین ترین رده ی حقوقی ، متعلق به کارگر است . هر چند به سختی روزگار می گذرانند و تنها شکم خود را سیر می کنند ، باز هم نامشان ، پستشان و مقامشان کارگر است . مقامی که گاهی می توان به آن افتخار نمود . چه ، کارگران گدا نیستند و دستشان جلوی اشراف زاده ها به نشانه ی تکدی گری دراز نیست و هر چه در می آورند از زور بازوشان است . اما حقوق و مزایای کارگری از گدائی خیلی خیلی پائین تر است و چون مثل گداها حامی و پشتوانه ای ندارند ، باید زجر بکشند .
مقام های کارگری هم دارای رتبه بندی است و هرچه شرکت معتبرتر باشد رتبه ی کارگران بالاتر است . ( خط الراس کارگری )
اما پائین ترین رتبه کارگری مربوط به کارگران ساختمانی است . کارگران روزمزدی که تحت پوشش هیچ نوع بیمه و نظام حقوقی قانون مندی نیستند . کسانیکه بیشتر اوقات از سوی طبقه ی مرفه و پولدار ، مقام کارگریشان پائین می آید و سیر نزولی اش چنان زیاد و عمیق است که می شوند « عمله » . عملگی پست ترین و ناچیزترین جایگاه در بین تمام مقام های کارگری است . ( خط القعر کارگری )
در تلویزیون ایران یا همان رسانه ملی ، هیچ ردی از افرادیکه در خط القعر کارگری اند نمی توان یافت . بازیگر ، فوتبالیست ، هنرمند ، خواننده ، آخوند ، پلیس راهنمائی و رانندگی ، رئیس جمهور ، قاضی ، جانباز ، شهید ، مربی ، کارشناس داوری ، ورزشکار ، رئیس مجلس ، رئیس قضا ، رئیس دانشگاه ، دانشجو ، خانم های مدیر ، خودرو ساز ، شهردار ، معلم ، وزیر ، انبوه ساز ، کار آفرین ، خیر مدرسه ساز ، بانک دار ، بنک دار ، کفاش ، نقاش ، رقاص ، بقال ، ثقال ، بزاز ، کارگردان ، نویسنده ، شاعر ، مهندس ، دکتر ، بیمار ، دزد ، قاتل ، قاچاقچی ، بزه کار ، معتاد ، ارازل و اوباش و دزد و بیشتر از همه دزد دزد و دزد دیده می شود .
اینها همان کسانی اند که همه روزه جلوی چشمان آدمی اند . چقدرهم با عزت و افتخار و احترام از آنها نام برده می شود . قبل از اینکه مجری بخواهد از میهمان برنامه ی خود را معرفی کند ، تمام کتابها و طول تاریخ را و همه ی اتفاقات خوبی که رخ داده و رشادت ها و شهامت ها و جسارت ها و بشارت ها و دلیری ها و از خود گذشتن ها و کمان گیری ها و شکار گورها و آهنگری کاوه و روئین تنی افراسیاب و شکست نا پذیری رستم وجوانمردی سهراب و صبر ایوب و زیبائی یوسف و دلبری زلیخا و صوت داود و بعثت پیامبر و راز و نیازهای علی و زنده نگه داشتن اسلام توسط حسین و ... و نقشه ها و عرض جغرافیا را و همه ی راههای صعب و استواری کوهها و بلندی و سفیدی قله های پر از برف و خروش رودها وجوشش چشمه ها و سبزی جنگلها و اکسیژن آمازون و آرامی اقیانوس آرام و پرواز بلند موج های دریاها و بارش باران های بهاری و ابرهای سپید اسپندی و رنگارنگی برگ های پائیزی و خرمی انبوه جنگل هاانوس آرام و پرواز بلند موج های دریاها و بارش باران های و داغی و حرارت تابستان ها و ... را به او نسبت می دهد و همه ی برکات را از وجود ذیجود وی می داند و شروع می کند به معرفی میهمانش :
ــ پژوهش گر و تحلیل گر و کارشناس مسائل خاور میانه ، جناب آقای دکتر ...
ــ روزنامه نگارو خبرنگار با تجربه و مفسر و کارشناس امور بین الملل جناب مستدام آقای ...
ــ دزد بزرگ جمهوری اسلامی ، کارمند سابق مجلس شورای اسلامی که با همکاری برخی دولتمردان و سران کشور ، اقدام به بزگترین دزدی تاریخ معاصر نمود ، آقای ...
ــ حکیم بزرگ ، استاد برجسته دانشگاه های کشور ، استاد جانورشناسی جوامع فرهنگی و معلم ارزشمند و ادیب فاخر و نامی ، نویسنده ی چیره دست و شاعر سپید و مایه ی افتخار ایران اسلامی ، آقای ...
ــ بسیجی گرانقدر و سرباز امام زمان و پاسدار غیورو مجاهد فی سبیل الله و جان فدای رهبر و ارادتمند امام عصر و خاک پای بنیان گذار جمهوری اسلامی و پیرو راه ائمه و شهدای بزرگ اسلام و سرباز جان بر کف و خادم ولی عصر و سردار بزرگ و عالیقدر و عالی مقام سپاه اسلام و پاسدار مقتدر انقلاب اسلامی ، سردار سرلشکر پاسدار ، آقای ...
ــ حضرت مستطاب جلالتمآب حجة الاسلام والمسلمین الفقیه الخبیر المحدث الاصولی الحکیم ، جناب آقای ...
ــ حضرت آیة الله العظمی ، فقیه والا مقام ، نائب امام زمان و مرجع تقلید حکیم ودانا ( خداوند عمر طولانی عطا فرمایدش ) ، صاحب رساله ی احکام ورود به مستراح و نحوه ی نشستن و چگونگی بیرون دادن بول و غائط و مؤلف کتب فقه الاسلامی في النجوم الایرانی ، زائر حجة البعدی ، التمتع الواجب ، البحر العلومی المشهدی ثم القمی ، الاصفهانی المولد ، النجف موطن ، الکربلا مدفن ان شا الله تعالی ، آقای ...
ــ رئیس جمهور عدالت گستر ، دکتر و دانشمند و صاحب رأی هفده میلیونی و منتخب مردم و رئیس دولت مهر ورز جمهوری اسلامی با شعار انرژی هسته ای حق مسلم ماست و خداوند وعده و وعید و دروغ و ریاکاری و عامل اصلی گرانی و متخصص امداد غیبی که هاله ای از نور گرداگرد او را فرا گرفته و از طرف ملائک محافظت می شود ، آقای دکتر ...
ــ بازیگر توانا و معروف و مشهور و نامی سینما ، تئاتر ، تلویزیون ، رادیو ، خانم ... فارغ التحصیل بازیگری از دانشکده هنرهای زیبا ، کسی که به هیچ وجه فیلم غیر اخلاقی اش پخش نشد و عکس های نیمه لختش منتشر نگردید و همسر کارگردان بزرگ سینمای ایران ، آقای ...
ــ فوتبالیست 38 ساله و جوان خوش آتیه و کاپیتان بی چون و چرای تیم ملی فوتبال جمهوری اسلامی ایران ، بازیکن سالهای دور و نزدیک و لژیونر تکنیکی کشور عزیزمان که در باشگاههای بسیار بزرگ جهان به توپ بسته شد و دارای بیشترین بازی ملی و بهترین گلزن جهان است وهم اینک بعلت علاقه ی وافر به تیم ملی و از آنجائی که سند تیم ملی به نام ایشان است ، با قراردادی مادام العمر و بدون ریالی دست مزد ، به زحمت افتاده و حس وطن چاپی اش ( وطن پرستی ) گل کرده و سرمربی گری تیم ملی را به عهده گرفته و هیچکس هم جرأت ندارد بگوید بالای چشمت ابروست و کسی نمی تواند روی حرفش حرف بزند ، آقای ...
ــ بزرگ مرد عرصه ی موسیقی اسلامی ، خواننده ی خوش صدای پاپ ، آهنگساز و تنبک زن شهیر کاباره های اسلامی که قرار است آلبوم رقاصی آواز خود را به صورت رایگان بین مردم عزیزمان پخش کند تا فروش بیشتری داشته باشد و شاید یک نفر ، نعره هایش را بشنود ، آقای ...
ــ دزد گرانقدر و بزرگ شهرداری تهران که توانست پولهای هنگفتی به جیب بزند ، خدمتگذار حقیر و ناچیز که خدمات بزرگ وارزشمندی برای مردم انجام داده است و به خاطر خوش خدمتی و صداقت در کارها به زندان افتاد و مدت پنج سال از مشاغل دولتی منع گردید ، آقای ...
ــ رئیس پلیس تهران بزرگ ، سردار پاسدار انقلاب ، کسی که بسیار مقید به اصول اسلامی و قوانین وعرف جامعه است ، رئیس مبارزه با مفاسد اخلاقی و اجتماعی که اخلاقیات را رعایت می نمایند و در خانه ی فحشا ، با شش زن لخت که به نماز ایستاده بودند ، اصلا نبوده اند ، سردار محترم آقای ...
اما کارگر ساختمان ( عمله ) محو و پنهان و خارج از تصاویر تلویزیون ، مشغول کارگری و حمالی است . کسانیکه اگر یک روز کار نکنند باید همان روز بمیرند و با نا امیدی قدم به فردا گذارند تا شاید کسی ، پولداری ، پیمانکاری ، صاحب ساختمانی ، کارفرمائی ، مهندسی ، دزدی ، آنها را به کاری صعب مشغول دارند و عصر با هزار منت و خواری و ذلت دست مزدشان را بگیرند و با تیپائی ناقابل که نصیبشان می شود بروند و شباهنگام در سیاهی وظلمت کابوس ببینند که از سیاه ترین و پائین ترین جای قلبشان صدائی هولناک و رعشه آور از عدم به آنها الهام می گردد ، بشنوند که فردا نیز زنده ای و باید راهی را که آغاز نموده ای تا مرگ و تا پایان عمر ، عملگی کنی ؛ شاید جان خسته ات دو روزی بیشتر بر تن ذلیل و ناتوانت بماند .
کارگر ساختمان همیشه و در هر حال مطرود و پس افتاده ی جامعه است . مثل ورزشکاران نیست که سرمایه وپول کشور را به آتش بکشد و خود نظاره گر شعله های آن باشد و نیششان تا بناگوش باز که ما زحمت خود را کشیدیم وسخت تمرین کردیم ، ولی نشد . انشا الله در مسابقات و تورنومنتهای بین المللی آتی جبران می کنیم .
ورزشکارانی که بودجه های میلیاردی و بزرگ مملکت را به پایشان می ریزند و برایشان هزینه های هنگفت و سرسام آور تخصیص می دهند و اردوهای تمرینی خارج از کشور برپا می کنند وهنگامی که به نبرد بین المللی اعزام می شوند و قبل ا ز آنکه حریف را ببینند ، جا میزنند و از مسابقات انصراف می دهند و خیلی راحت و آسوده و شادمان به وطن باز می گردند و در فرودگاه عده ی زیادی از دوستان و خانواده و همشهری و مسئولین بی مسئولیت و ... با گل و شیرینی و سلام وصلوات و به استقبالشان می آیند و چک صد میلیون تومانی خویش را دریافت می نمایند و مستقیم به تلویزیون میروند و از اردوهای شبانه روزی و تمرینات سخت و نقاط قوت و ضعف حریفان و فشار مسابقات و سطح بالای بازیهای المپیک و رشادتها و حماسه ها و افتخار آفرینی برای میهنشان سخن می گویند و بزرگ ترین و مهم ترین رویداد و افتخار زندگیشان این است که از رویارویی با ورزشکار رژیم صهیونیستی اجتناب کرده اند . بدون اینکه از لباس شخصی شان کنده شده باشند و بدون اینکه پای در میدان گذارده باشند .
مسئولین و مجری تلویزیون هم این افتخار را در بوق و کرنا می کنند و از ورزشکار افتخار آفرین ، بتی می سازند که بیا وببین . حالا دیگر هر پنج دقیقه یک بار ، سرود ملی پوشان ، دلاوران ، نامآوران را پخش می کنند و به مردم ایرن تبریک می گویند .
این همه تشریفات وشادی برای چیست ؟ برای هیچ . برای اینکه ورزشکاری به مملکت خیانت کرده و بدون اینکه وارد میدان مسابقه شود و بواسطه ی احتمال برخورد با دست پرورده ی شیطان ، دست از همه چیز کشیده و چون حریف را به رسمیت نمی شناخته ، مسابقات را رها نموده و پس از اینکه جاذبه های گردشگری محل برگزاری مسابقات را به طور کامل و دقیق دیدن فرمود و حسابی به عشق و حالش رسید و دلی از عزا در آورد و سوغاتی های گران قیمت برای اقوامش خرید ، به اتفاق هیئت همراه و با خلوص و خشوع و اشک شوق حاصل از پیروزی بزرگ ، به آغوش گرم و پر از مهر میهن باز می گردد . به همین راحتی و به همین بی غیرتی .
همین ورزشکار خائن امسال با خواری و خفت تمام از مسابقات حذف شد و با اردنگی از رقابت های المپیک 2008 پکن بیرونش کردند . متاسفانه در این دوره ورزشکار اسرائیلی نبود ، وگرنه قهرمان می شد .
حال گناه کارگر ساختمان که نمی تواند بودجه های مملکت را به آتش بکشد چیست ؟
که باید هم زنده بماند ، هم کار کند با تمام توان ، هم فقیر باشد ، هم گرسنه بماند ، هم شکم زن و بچه اش را سیر کند ، هم از پس مشکلات بر آید ، هم زیر فشار گرانیها کمرش بشکند ، هم التماس کند تا پول کارگری اش را بدهند ، هم نتواند اجاره خانه اش را بدهد ، هم خواری ها و خفت ها و فحاشی ها را تحمل کند ، هم خسته و بی روحیه و بدبخت باشد ، هم بتواند لبخندی سرد و بی میل باطنی به زن و فرزند خویش بزند و هم اینکه بتواند قبل از سال نو برای خانواده اش ، لباس نو و کفش نو وخوراک نو تهیه کند ، تا آنها هم میان خیل چشمها خجالت زده نباشند .
هم ... هم ... هم...
آه که یک کارگر ساده و بی بضاعت چگونه می تواند از پس این همه « هم » بر آید ؟؟؟
نویسا : شیروان
راهب و شاگرد
روزی راهبی به همراه مرید جوانش از کوههای سرسبز می گذشتند ، به خانه ای رسیدند که زیبائی محیط آن وصف ناپذیر بود . اهالی آن خانه از راهب و مریدش پذیرائی کردند . راهب از اهل خانه پرسید : شما چگونه امرار معاش می کنید ؟
جواب شنید : ما همگی یک گاو داریم ، شیر آن را به شهر می بریم و آن را می فروشیم و روزگار می گذرانیم .
پس از پذیرائی ، راهب و شاگردش به راه خود ادامه دادند . در بین راه گاوی را دیدند که بر لبه ی پرتگاهی مشغول چریدن بود ، راهب به شاگردش گفت : این همان گاو خانواده است ، بیا تا این گاو را از پرتگاه بیندازیم .
شاگرد علت این عمل را نمی دانست و در دل به عقل ودرایت استادش شک کرد ، اصرار استاد تمامی نداشت و عاقبت گاو را از پرتگاه به پائین انداختند و به راه خود ادامه دادند .
سالها گذشت ، راهب از دنیا رفت . روزی شاگرد از آن محل می گذشت ، قصر زیبائی را دید . نزدیک شد و اهل خانه را شناخت . وضعیت آنها به کلی تغییر کرده بود .
شاگرد از آنها پرسید : چگونه به این همه مال و منال رسیده اند ؟ آنها گفتند : ما گاوی داشتیم شیرش را می فروختیم وبه آن زندگی نکبت بار عادت کرده بودیم . روزی گاو ما به دره پرت شد و ما ناچار برای پر کردن شکم خود ، میوه و سبزی کاشتیم . دیری نگذشت که محصولات خود را به بازار عرضه کردیم و در برابر تقاضای زیاد روز به روز بر فعالیت خود افزودیم تا از پول حاصله این قصر و بناهای زیبا را ساختیم و وضع ما به کلی تغییر کرد .
شاگرد قدری اندیشید و تازه متوجه شد که چرا استادش آن گاو را کشت .
|
|